معجزه خاموش,انسان بودن
دکتر شریعتی و داریوش عزیز

دوستان جاهای رنگی را با دقت بخوانید.

باز در حجم زمستانی سردی دیگر/ سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر

شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش/ شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش

شبی آشفته شبی شوم شبی سرگشته/شبی از سردترین قطب زمین برگشته

امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم/از لگدمال ترین سمت چمن می آیم

گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت/سر این رشته دراز است ولی خواهم گفت

من فروپاشی ارکان وفا را دیدم/خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم

چه چمنها که نروئیده پریشان کردند/ چه خداها که فدای دو سه من نان کردند

چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند/چه ظریفان که به مشتی تن لش بخشیدند

همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم/ این حکایت تو فقط می شنوی من دیدم

شهر را با دهن روزه به دریا بردند/کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند

آشنا!مردی و عصمت به اسارت رفته/جرعه نه، جام نه میخانه به غارت رفته

دیده آماج کمان است قدم بردارید/سینه تاراج خزان است قلم بردارید

تا به کی زخم زبان رخنه کند در تن مان/ و به جایی نرسد خون جگر خوردن مان

کم به این ورطه کشاندند و تحمل کردیم؟/کم به ما آب ندادند ولی گل کردیم؟

کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت؟/ به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت

کم تو را در تب بازار ملامت کردند؟/کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند؟

ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش/تو سلیمانی و این ران ملخ، عاقل باش

برقی این گونه که بر دوش زمین می بینی/ شعله خرمن دین است چنین می بینی

آی پا بسته تن غلغله روح این جاست/پاره ای تخته بهل، هلهله نوح این جاست

به سر خانه اجدادی خود برگردید/شهر رسواست به آبادی خود برگردید

حالی از عقل درآ دشت جنونی هم هست/این طرف ورطه آغشته به خونی هم هست

فخر بازی یله کن روز نگونی هم هست/" یوم لا ینفع مالا و بننون" ی هم هست

چند فرسوده این آمد و شد باید بود/تا به کی شاهد فرسایش خود باید بود

سنگ در پای بیابان سپرت می کوبند/ عده ای بی سر و پا، پا به سرت می کوبند

این خوارج همه را غرق ریا می بینم/ بر سر نیزه نه قرآن که خدا می بینم

در شبی ننگ قلم گم شده؛ احساس که هست/در تف جنگ علم گم شده؛عباس که هست

مشت ها! حلقه به گوش در سندان نشوید/ لقمه ها! این همه منت کش دندان نشوید

شعر پیراسته تقدیم فلانی مکنید/ رخنه در دین خود از بیم فلانی مکنید

آلت دست فرو دست تر از خود نشوید/ نردبان دو سه تن پست تر از خود نشوید

مگذارید مگس نغمه سرایی بکند/ دیو در هیبت منصور خدایی بکند

ای مسلمان یل ناموس پرست خود باش/ گبر اگر می شوی افسار به دست خود باش

بذر احساس در این وادی مشکوک مریز/ قیمتی درّ دری در قدم خوک مریز

این زمستان که چمن را به مرض می خواند/ بی سلاحی است فقط خوب رجز می خواند

بر حذر باش از این طایفه پیمان شکنند/میهمانان سر سفره نمکدان شکنند

پیش از افطار به مهر تو کمر می بندند/ خوش که خوردند به نان و نمکت می خندند

٭٭٭

دردها سر به هم آورده خدایا چه کنم؟/مثنوی واژه کم آورده خدایا چه کنم؟

هر بیابان زده مجنون شده یارب مددی/قاف تا قاف جگر خون شده یارب مددی

یا بزن از لب این قوم به دل دهلیزی/یا برانگیز در این طایفه رستاخیزی

شاید این چوب سترون گل امید شود/ وین شب یائسه آبستن خورشید شود

[ جمعه هفتم شهریور 1393 ] [ 15:27 ] [ برادر جان ]

سلام دوستان امروزبعد سالها انتظار به آرزوی خود رسیدم و میزبان دوشهید گمنام بودیم با مراسمی با شکوه و کم نظیر برگزار شد.

دلم گرفته،بازم چشام بارونیه،وای،وای،وای


خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه،وای،وای؛وای


شهید گمنام سلام،خوش اومدی،مسافر من،خسته نباشی پهلون


شهید گمنام سلام،پرستوی مهاجر من،صفا دادی به شهرمون


وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید،تو مگه کجا بودی؟


وقتی رسیدی کوچه ها نسیم کربلا رسید،تو مگه کجا بودی؟


وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد،مگه با آقا بودی؟


وقتی رسیدی همه اشکا مثل زهرا(س)می چکید،تو مگه کجا بودی؟


شهید گمنام،دوباره زائرت شدم،وای،وای،وای


شهید گمنام،بازم کبوترت شدم،وای،وای،وای


شهید گمنام بگو،بگو به من حرف دلت رو،تا کی می خوای سکوت کنی!


شهید گمنام بگو،پس کی می خوای فکری برای بغض توی گلوت کنی؟


راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره،چرا اینجا خوابیدی؟


راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب می پره،چرا اینجا خوابیدی؟


راستی بابات چند ساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد،خدا رحمتش کنه!


راستی کسی نیست مادر و حتی یه دکتر ببره،چرا اینجا خوابیدی؟


خودم می دونم،شرمنده پلاکتم،وای،وای


مدیون اشکِ فرزند بی پناهتم،وای،وای


حق داری هر چی بگی،تازه دارم کنار قبرت فکر دقایق می کنم!


حق داری هر چی بگی،به روم نیار گلایه هاتو خودم دارم دق می کنم!


باشه دیگه کل وصیت هاتو اجرا می کنم،تو فقط غصه نخور!


باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می کنم،تو فقط غصه نخور!


باشه دیگه کاری برا غوغای محشر می کنم،تو فقط غصه نخور!


باشه دیگه فکری برا اشکای رهبر میکنم،تو فقط غصه نخور!

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 16:30 ] [ برادر جان ]

ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن یار سفرکرده پیامی داری
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داری
بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود تویی امروز در این شهر که نامی داری
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود تو که چون

حافظ

شبخیز غلامی داری
[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 11:9 ] [ برادر جان ]
[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 0:34 ] [ برادر جان ]

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنندمستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتروز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگرخورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسیبی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازومن کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیاوی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کننقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبروی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگووان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگووان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیستآن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند
آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگووان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگووان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگووان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگووان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگووان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیاای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند
[ جمعه دهم مرداد 1393 ] [ 16:6 ] [ برادر جان ]

ای که میگوی مسلمان باش و می خواری مکن

ای که خود گفتی مکن می خوارگی ،اری مکن

هرچه میخواهی بگو یا هرچه میخواهی بکن ،اما ریا کاری مکن

می بخور منبر بسوزان ،مردم آزاری مکن

مردمان را غرق اندوهی که خود داری مکن

خود گرفتاری و مردم را گرفتار ،گرفتاری مکن

گر نمی خواهد پریشان باشد ،اصراری مکن

من خوشم، شادم نمی خواهم، جز این کاری کنم

من نمی خواهم بجای خوش بودن ،زاری کنم

سر خوشم ،تا مهربانی در دلم ،جاری کنم

زاهدا خوش باش و خندان , پیش ما زاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 21:41 ] [ برادر جان ]

خواجه عبداله انصاری یه گفته ی معروف داره و شاید اکثر شما هم شنیده باشین که میگه :

بدی را بدی کردن سگساری است .

خوبی را خوبی کردن خر کاری است .

بدی را خوبی کردن کار خواجه عبدالله انصاری است

بعدها آیت ا... مطهری یه جمله دیگه بهش اضافه کرد از این قرار :

نیکی را بدی کردن کار مردم ایرانیست !!!

این جمله و جمله های زیادی از این دست که درباره اهمال کاری ما ایرانیها و تنبلی و فریبکاری و خیلی القاب بد و ناهنجار دیگه رو خیلی میشنویم و میخونیم ، در این موقع بجز گفتن (آره واقعا همینطوره ) و تایید کردن هیچ کار دیگه ای انجام نمیدیم .

کاری به اینکه چقدر لیاقت این تهمت ها که ریشه در واقعیت داره رو ندارم. میخوام اینو بگم که توی اون لحظه ما چقدر به این فکر کردیم که چکار کنیم که خودمون رو از این افترا های جور وا جور تبرئه کنیم .

به نظر شما اشکال کار کجاست ؟ اشکال از معضلات اقتصادیه یا کمبود های فرهنگی و دینی ؟ یعنی اگه این اشکالات رفع بشه جامعه ما از این تهمت ها مبرا میشه ؟

ژاپن که این روزا به عنوان مدینه فاضله یا همون شهر آرمانی ازش یاد میشه و توی همه زمینه ها مثال زدنیه فرض محال که محال نیست ، اگه مردمش رو یکجا به ایران بیارن و مردم ایران را به ژاپن ببرن به نظر شما چه اتفاقی میفته ؟ جواب مثل روز روشنه و جای بحث نداره .

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 22:53 ] [ برادر جان ]

تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم
خشک و بی بارم پس ثمرم کو
آن شادابی آن برگ و برم کو
دور از یاران بی توشه و برگم
همخانه محنت همسایه مرگم
بر رخسارم غبار غم نشسته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته
چو نهال زهر آلوده همه کس از من بگریزد
نه کسی با من بنشیند نه کسی با من آمیزد
گویم غم خود را با خار بیابان
در سینه نهفتم اسرار بیابان
در دل شب سکوت صحرا بود غم افزا آه
از تو جدا بگویم ای مه حدیث خود با ماه
تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم...

[ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ] [ 18:37 ] [ برادر جان ]

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 
 
 
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
 


کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
 
 
 
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
 


باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
 
 
 
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
 


رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
 
 
 
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
 


در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم
 
 
 
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
 


علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
 
 
 
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
 


بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
 
 
 
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
 


جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
 
 
 
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
 


راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
 
 
 
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

 

 

حافظ  از جان طلبد غمزه مستانه یار
 
 
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 20:10 ] [ برادر جان ]

دوباره باز خواهم گشت
درِ گُل‌خانه‌ها را بازخواهم کرد
تمام آسمان را آبی پرواز خواهم کرد
تو را در کوچه‌های کودکی آوازخواهم کرد
از آنجائی که ماندم ناتمام، آغاز خواهم کرد
تمام قفل‌ها را باز خواهم کرد
دوباره باغمان را سبز خواهم ساخت
درخت عشق خواهم کاشت
سیاهی یا سپیدی نه
تمام رنگ‌ها را دوست خواهم داشت

کبوترهای عاشق را
گلهای شقایق را
یکایک از قفس آزاد خواهم کرد
تو را ‌‌ای ناب، ‌ای نایاب
تو را ‌ای تشنه‌ی سیراب (تو را ‌‌ای تشنه‌ی داراب)
تو را ‌ای خانه‌ی برآب
تو را آباد خواهم کرد
تو را هر لحظه و هرجا
تو را هر جای این دنیا
تو را در باغ‌های سوخته
بر ساحل داغ عطش فریاد خواهم کرد
به آهنگ صدای موج از دریادلانت یاد خواهم کرد

سبب سازان هجرت را
تبر داران ظلمت را
به دار نور خواهم بست
زمین زادگاهم را که صد‌ها تکه و پاره‌ست
دوباره بازخواهم یافت، که عمری رفته بود از دست
دوباره بازخواهم گشت
اجاق سرد مادر را
به عطر نان تازه زنده خواهم کرد
دوباره اسب مغرور پدر را
زین و برگی تازه خواهم کرد
به سوی چشمه‌های روشن خورشید
به سوی دشت‌های سبز خواهم راند

کتاب ناتمام خاطراتش را
کتاب خاطرات ناتمامش را
از گرد و غبار سال‌های پستوی وحشت
دوباره پاک خواهم کرد
ادامه داده از تو می‌نویسم
آنچه را باید
از آن دستی که آتش زد
بلائی که به جان ما و من آمد
ظهور و سُلطه ابلیس
با نام خدا و چهره‌ی قدیس

دوباره باز خواهم گشت
تمام مطربان را سازهای کوک
تمام شاعران را شعرهای ناب خواهم داد
اگر حتا فقط یک روز باقی باشد از عمرم
به خانه بازخواهم گشت
به خاک سرزمین زادگاهم، سجده خواهم کرد
بوسه خواهم زد
دوباره باز خواهم گشت
دوباره باز خواهم گشت
به خانه بازخواهم گشت

نه، من اینجا نخواهم ماند!
در این تنهایی خاموش و
بی رویا نخواهم ماند!
بسوی چشمه های روشن خورشید
بسوی خاک و گند مزار
بسوی دشت های سبز خواهم راند
نه ، من اینجا نخوام ماند!
نه ، من اینجا نخواهم مرد!
دوباره (شروه های ناب صابر) را
به میهمانی شب بوهای (ایزدخواست) خواهم برد

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 16:11 ] [ برادر جان ]
درباره وبلاگ

من برادر جان 24سال دارم

تو این وبلاگ میخوام از سخنان دکتر شریعتی و داریوش عزیز و اشعار ترکی ناب بگم