معجزه خاموش,انسان بودن
دکتر شریعتی و داریوش عزیز

ای که میگوی مسلمان باش و می خواری مکن

ای که خود گفتی مکن می خوارگی ،اری مکن

هرچه میخواهی بگو یا هرچه میخواهی بکن ،اما ریا کاری مکن

می بخور منبر بسوزان ،مردم آزاری مکن

مردمان را غرق اندوهی که خود داری مکن

خود گرفتاری و مردم را گرفتار ،گرفتاری مکن

گر نمی خواهد پریشان باشد ،اصراری مکن

من خوشم، شادم نمی خواهم، جز این کاری کنم

من نمی خواهم بجای خوش بودن ،زاری کنم

سر خوشم ،تا مهربانی در دلم ،جاری کنم

زاهدا خوش باش و خندان , پیش ما زاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 21:41 ] [ برادر جان ]

خواجه عبداله انصاری یه گفته ی معروف داره و شاید اکثر شما هم شنیده باشین که میگه :

بدی را بدی کردن سگساری است .

خوبی را خوبی کردن خر کاری است .

بدی را خوبی کردن کار خواجه عبدالله انصاری است

بعدها آیت ا... مطهری یه جمله دیگه بهش اضافه کرد از این قرار :

نیکی را بدی کردن کار مردم ایرانیست !!!

این جمله و جمله های زیادی از این دست که درباره اهمال کاری ما ایرانیها و تنبلی و فریبکاری و خیلی القاب بد و ناهنجار دیگه رو خیلی میشنویم و میخونیم ، در این موقع بجز گفتن (آره واقعا همینطوره ) و تایید کردن هیچ کار دیگه ای انجام نمیدیم .

کاری به اینکه چقدر لیاقت این تهمت ها که ریشه در واقعیت داره رو ندارم. میخوام اینو بگم که توی اون لحظه ما چقدر به این فکر کردیم که چکار کنیم که خودمون رو از این افترا های جور وا جور تبرئه کنیم .

به نظر شما اشکال کار کجاست ؟ اشکال از معضلات اقتصادیه یا کمبود های فرهنگی و دینی ؟ یعنی اگه این اشکالات رفع بشه جامعه ما از این تهمت ها مبرا میشه ؟

ژاپن که این روزا به عنوان مدینه فاضله یا همون شهر آرمانی ازش یاد میشه و توی همه زمینه ها مثال زدنیه فرض محال که محال نیست ، اگه مردمش رو یکجا به ایران بیارن و مردم ایران را به ژاپن ببرن به نظر شما چه اتفاقی میفته ؟ جواب مثل روز روشنه و جای بحث نداره .

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 22:53 ] [ برادر جان ]

تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم
خشک و بی بارم پس ثمرم کو
آن شادابی آن برگ و برم کو
دور از یاران بی توشه و برگم
همخانه محنت همسایه مرگم
بر رخسارم غبار غم نشسته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته
چو نهال زهر آلوده همه کس از من بگریزد
نه کسی با من بنشیند نه کسی با من آمیزد
گویم غم خود را با خار بیابان
در سینه نهفتم اسرار بیابان
در دل شب سکوت صحرا بود غم افزا آه
از تو جدا بگویم ای مه حدیث خود با ماه
تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم...

[ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ] [ 18:37 ] [ برادر جان ]

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 
 
 
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
 


کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
 
 
 
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
 


باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
 
 
 
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
 


رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
 
 
 
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
 


در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم
 
 
 
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
 


علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
 
 
 
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
 


بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
 
 
 
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
 


جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
 
 
 
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
 


راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
 
 
 
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

 

 

حافظ  از جان طلبد غمزه مستانه یار
 
 
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 20:10 ] [ برادر جان ]

دوباره باز خواهم گشت
درِ گُل‌خانه‌ها را بازخواهم کرد
تمام آسمان را آبی پرواز خواهم کرد
تو را در کوچه‌های کودکی آوازخواهم کرد
از آنجائی که ماندم ناتمام، آغاز خواهم کرد
تمام قفل‌ها را باز خواهم کرد
دوباره باغمان را سبز خواهم ساخت
درخت عشق خواهم کاشت
سیاهی یا سپیدی نه
تمام رنگ‌ها را دوست خواهم داشت

کبوترهای عاشق را
گلهای شقایق را
یکایک از قفس آزاد خواهم کرد
تو را ‌‌ای ناب، ‌ای نایاب
تو را ‌ای تشنه‌ی سیراب (تو را ‌‌ای تشنه‌ی داراب)
تو را ‌ای خانه‌ی برآب
تو را آباد خواهم کرد
تو را هر لحظه و هرجا
تو را هر جای این دنیا
تو را در باغ‌های سوخته
بر ساحل داغ عطش فریاد خواهم کرد
به آهنگ صدای موج از دریادلانت یاد خواهم کرد

سبب سازان هجرت را
تبر داران ظلمت را
به دار نور خواهم بست
زمین زادگاهم را که صد‌ها تکه و پاره‌ست
دوباره بازخواهم یافت، که عمری رفته بود از دست
دوباره بازخواهم گشت
اجاق سرد مادر را
به عطر نان تازه زنده خواهم کرد
دوباره اسب مغرور پدر را
زین و برگی تازه خواهم کرد
به سوی چشمه‌های روشن خورشید
به سوی دشت‌های سبز خواهم راند

کتاب ناتمام خاطراتش را
کتاب خاطرات ناتمامش را
از گرد و غبار سال‌های پستوی وحشت
دوباره پاک خواهم کرد
ادامه داده از تو می‌نویسم
آنچه را باید
از آن دستی که آتش زد
بلائی که به جان ما و من آمد
ظهور و سُلطه ابلیس
با نام خدا و چهره‌ی قدیس

دوباره باز خواهم گشت
تمام مطربان را سازهای کوک
تمام شاعران را شعرهای ناب خواهم داد
اگر حتا فقط یک روز باقی باشد از عمرم
به خانه بازخواهم گشت
به خاک سرزمین زادگاهم، سجده خواهم کرد
بوسه خواهم زد
دوباره باز خواهم گشت
دوباره باز خواهم گشت
به خانه بازخواهم گشت

نه، من اینجا نخواهم ماند!
در این تنهایی خاموش و
بی رویا نخواهم ماند!
بسوی چشمه های روشن خورشید
بسوی خاک و گند مزار
بسوی دشت های سبز خواهم راند
نه ، من اینجا نخوام ماند!
نه ، من اینجا نخواهم مرد!
دوباره (شروه های ناب صابر) را
به میهمانی شب بوهای (ایزدخواست) خواهم برد

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 16:11 ] [ برادر جان ]

ﻓﺮﯾﺎﺩﻩﮔﻠﯿﻦ ﻧﺎﺯﻟﯽ ﻧﯿﮕﺎﺭﯾﻢ ﮔﯿﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ

ﻫﻤﺪﻡ ﺍﻭﻟﻮﺏ ﺍﻏﯿﺎﺭﯾﻠﻪﯾﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﮔﻮﺯﻩ ﻝ ﻧﻄﻘﯽﮔﻮﺯﻩ ﻝ ﺑﺎﺧﻤﺎﺳﯽ ﮔﻮﺋﭽﮏ
ﺁﻫﻮ ﮐﯿﻤﯽ ﺑﺎﺧﺪﯾﻘﺠﺎﻗﺮﺍﺭﯾﻢ ﮔﯿﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺣﺴﺮﺗﻠﻪ ﻗﺎﻻ‌ﺭﮔﻮﺯﻟﺮﯾﻢﺍﺧﺮ ﺩﺍﻟﯿﺴﯿﺠﺎ
ﻫﺌﺠﺮﺍﻥ ﯾﻠﯽ ﺍﺳﺪﯾﮑﺠﻪﺑﺎﻫﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﻧﺎﺯ ﺍﺋﻠﻪ ﺳﻪ ﻧﺎﺯﯾﻦﭼﮑﺮﻡ ﺍﺋﻮﻝ ﺩﯾﺴﻪ ﺍﻭﻟﻠﻢ
ﯾﻮﺥ ﭼﺎﺭﻩ ﯾﻮﻟﻮﻡ ﺷﻌﺮﻭﺷﻌﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺁﻭﺍﺭﻩ ﻗﺎﻻ‌ﻥ ﻣﻦ ﻏﻢﻋﺸﻘﯿﻨﺪﻩ ﯾﺎﻧﺎﻥ ﻣﻦ
ﺍﺧﺮ ﻧﻪ ﺩﯾﺌﻢ ﺩﺍﺭﻭﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺯﻭﻟﻔﻮﻥ ﺗﻮﮐﻮﺏ ﺍﻃﺮﺍﻓﻪﮔﺌﯿﺐ ﺭﺧﺖ ﻋﺮﻭﺳﯽ
ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺍﻭﻟﻮﺏ ﮔﺌﺘﻤﮕﻪﯾﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 22:5 ] [ برادر جان ]

 

اگرنه روی دل اندر برابرت دارم                           من این نماز حساب نماز نشمارم

ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم                  وگرنه من زنماز و زقبله بیزارم

از این نماز ریایی چنان خجل شده ام                 که در برابر رویت نظر نمی آرم

نماز کن به صفت چون فرشته باید و من              هنوز در صف دیو و دد گرفتارم

کسی را که جامه بر سگ زند نمازی نیست        نماز من که پذیرد که در بغل دارد

از این نماز نباشد به جز که آزارت                     همان به که تو را بیش از این نیازارم

از این نماز غرض آن بود که من با تو                 حدیث درد فراق تو باز بگذارم

وگرنه این چه نمازی بود که من بی تو              نشسته روی به محراب و دل به بازارم

((مولانا))

[ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ] [ 11:4 ] [ برادر جان ]

خواب دیده رفته ام سوی نجف

میدوم حیران به دنبال هدف

با خودم گفتم که ای بی آبرو

ای سرا پا عیب،ای ژولیده رو

توبه کردی تو هزاران بارها

باز بنشستی تو با بد کارها

در نمازت یاد نامحرم شدی

منکر مولا و پیغمبر شدی

ظاهرت را بهر مردم ساختی

در قمار عشق اکنون باختی

دیدن مولا دگر کار تو نیست

شیر حق حاضر به دیدار تو نیست

در همین حال و سراب فکرها

دست بر دامن زدم از زشتها

یا علی و یا علی و یا علی

از تو شد آئینة دل منجلی

ناگهان درهای رحمت باز شد

گوئیا دنیا ز نو باز آغاز شد

بوی عطر و مشک وعنبر میرسد

بوی زلف ماه حیدر میرسد

چشم گردانم تا ببینم روی او

تا که خاکی من شوم در کوی او

ناگهان آمد به سویم یک سوار

تیغه ای در دست همچون ذوالفقار

ای خدا آمد مراد این دلم

یا علی در عرش گشته منزلم

مقدمش تا بر زمین جا میگرفت

صورتم در پای او جا میگرفت

گفتمش درد دل ایام را

مثنوی را مولوی، خیام را

گفت صد توبه بود این ذکر تو

پاک میگردد ز بد این فکر تو

گرچه تو قلب مرا بشکسته ای

بارها در ذکر من بنشسته ای

او نشد حرفش تمام و سوختم

چشم در چشمُ جمالش دوختم

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 22:29 ] [ برادر جان ]
چه تاجی زدی بر سرم زندگی

به غیر از مصیبت به جز بندگی

یه روزم اگه دل به شادی گذشت

چه شادی که با نامرادی گذشت

ندیدم بهاری...محبت زیاری

دلم غرق خون شد

عجب روزگاری

عجب روزگاری
[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 18:8 ] [ برادر جان ]
چه تاجي زدي بر سرم زندگــــــــــي به غير از مصيبت به جز بندگـــــــــي يه روزم اگه دل به شادي گذشـــــــت چه شادي كه با نامرادي گذشــــــــت نديدم بهــــــــاري.... محبت ز يـــــــــــاري.... دلم غرق خون شـــــد.... عجــــب روزگـــــــــاري.... عجــــب روزگــــــــــاري.... نه يك خنده بر لـــب،نه آسودن از تـــب نه چشمم به در ماند،نه دل برده يك شب نديدم بهــــــــاري.... محبت ز يـــــــــــاري.... دلم غرق خون شـــــد.... عجــــب روزگـــــــــاري.... عجــــب روزگــــــــــاري.... اي زندگي دلگيرم از تـــــــو غمهات منو ديوونه كـــــــرده هرچي غم و درده تو دنيــــــا يك جا تو قلبم لونه كـــــــــرده ديدي هيشكــي پناهــم نبـــــــود هيچ وقت كسي چشم به راهم نبـــود حتـــي كسي با دل خستـــــه ام در زندگـــي تكيه گاهم نبــــــود نديدم بهــــــــاري.... محبت ز يـــــــــــاري.... دلم غرق خون شـــــد.... عجــــب روزگـــــــــاري.... عجــــب روزگــــــــــاري....
[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 18:3 ] [ برادر جان ]
درباره وبلاگ

من برادر جان 24سال دارم

تو این وبلاگ میخوام از سخنان دکتر شریعتی و داریوش عزیز و اشعار ترکی ناب بگم