معجزه خاموش,انسان بودن
مختلف

عمرم همه را تباه کردم چه کنم

پرونده خود سياه کردم چه کنم

تو عفو کنى از کرمت اما من

از اين که تو را گناه کردم چه کنم

با من همه جا رفيق راهى يارب

از درد نگفته ام گواهي يارب

من عبد ذليل و تو خداوند جليل

از من آهى زتو نگاهى يارب

بگذشته گناهم از شماره يارب

جز عف تو نيست راه چاره يارب

من عبد فرارى تو ام يا الله

در باز کن آمدم دوباره يارب

در کوى تو رنج ره نيايد به حساب

جرم من رو سيه نيايد به حساب

سوگند به عفوت که گناه ثقلين

پيش کرمت گنه نيايد به حساب

عمرى به گناه پا فشردم يا رب

بار دل خود به دوش بردم يارب

تو ناز مرا کشيدى و من غافل

سيلي زهواى نفس خوردم يا رب 

[ سه شنبه پنجم اسفند 1393 ] [ 9:54 ] [ برادر جان ]

الهی به خون گلوی حسین......... 

به خون خفتگان تبوک و حنین 

الهی به رزم آوران احد  

که درخون فکندند سرهای خود 

به آنان که از دست تیروکمان  

ندیدند راهی به جزآسمان 

مراسیره ای چون ابوذربده 

زبانی چنان تیغ حیدر بده 

که کوشم به ابلاغ حکم خدای 

چه باشد سرم از تنم جدا

[ پنجشنبه بیست و سوم بهمن 1393 ] [ 10:24 ] [ برادر جان ]

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود

آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک

زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان

شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد

گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی

کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری

مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل

زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح

نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند

نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا

نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود

جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل

تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته

آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او

بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

[ دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 ] [ 22:17 ] [ برادر جان ]

دیل بولان سوز آنلایان بیر نازلی یار ایستر کونول 

لاله دن گولدن گوزل بیر نوبهار استر کونول 

اعتباره گورمایینجان سومارام بیر دیلباره 

نازنین مه پاره لردن اعتبار اسیتر کونول 

هر قارا زولفون اسیره اولمارام بون نان بله 

اینده عالم اوزگه دیر خوش روزگار ایستر کونول

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 19:3 ] [ برادر جان ]

ای شیخ زمان و پیر عالم

مولای جهان و میر عالم

استاد و حکیم و شیخ مطلق

علامه کل و حجت الحق

مفتاح خزائن و مسائل

مصباح یقین ابوالفضائل

آئینه صولت حسینی

سامان ده دولت خمینی

سبط صفی و سلیل آگاه

یعنی خلف و خلیفةالله

هم شیخ قبیله در نسب تو

هم سید ما به ماکسب تو

آنی که یگانه‌ای جهان را

زی اهل نظر مِهی مهان را

صاحب نظری و بی نظیری

هم خادم قوم هم امیری

فرزانه فری قویم پویی

ایثارگری کریم خویی

هم وام نه‌ای به هر چه داری

هم خام‌ نه‌ای به پخته کاری

آنی که ندارم آن بصارت

تا گنج گهر کنم نثارت

ای قُدوه اهل فضل و بینش

مصنوع شریف آفرینش

فالی زدم از پی حکایت

زیر و بم او چو نی شکایت

ای میر زمان و پیر ما تو

در واقعه دستگیر ما تو

گر جذبه پیر اگر حمیدیم

خود پیر تویی و ما مریدیم

در حضرت تو بهانه‌جو ما

پشمینه قبای تندخو ما

گر زانکه سفر نکرده بودیم

از دیده عَبر نکرده بودیم

در محضر رأفتت به غایت

می‌رفت ز ما سه تن شکایت

لیکن نه چنان نبهره رائیم

کاین راست به کج روی سرائیم

زین است که راه کژ نپوییم

در پرده راستی بموئیم

زین درد به همرهی بنالیم

گر زانکه امان دهی بنالیم

[ شنبه بیستم دی 1393 ] [ 21:18 ] [ برادر جان ]

تو دل یه مزرعه، یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره، پابوس امام رضا اما هی فکر می‌کنه، اونجا جای کفتراس آخه من کجا برم، یه کلاغ که رو سیاس

من که توی سیاهیا، از همه رو سیاه‌ترم میون اون کبوترا، با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش، کلاغ عاشق ما یه دلش می‌گفت برو، یه دلش می‌گفت بمون که یهو صدایی گفت، تو نترس و راهی شو به سیاهی فکر نکن، تو یه زائری برو

[ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ] [ 23:35 ] [ برادر جان ]

 مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
    
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند
    
یك طایفه را بهر مكافات سرشتند
یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند
یك زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
    
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
    
یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد
یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد كه در رهگذر آدم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی كه خریدند
    
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند

مرغان نظر باز سبك سیر «فروغی»
از دامگه خاك بر افلاك پریدند

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 20:57 ] [ برادر جان ]

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد
همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
گر چه دانم که میسر نشود روز وصال
در شب هجر امید سحری ما را بس
اگر از دیده کوته نظران افتادیم
نیست غم صحبت صاحب نظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفته شیوا اثری ما را بس

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 18:11 ] [ برادر جان ]

مژده ایدل یئنه ده گلدی بهار ایامی

گتیریر باد صبا بولبول ایچون پیغامی

آچیلیب غنچه و گول، عطری توتوبدی چمنی

وجده گلمیش بو کونول یوخدی داخی آرامی

بیر طرف پیر و جوان دیر بو طرفده من زار

نه گوزه ل بزمیدی بو ،ساقی دولاندیر جامی

قاریشیبدیر تارین آهنگینه میوه نار

نئشه ی موسیقی ده ن مست دوشوبدی هامی

خبر آلدیم نئچه کسده ن کی نه هنگامه دی بو

دئدیلر بیر نظر ائت،گوردوم او گول اندامی

بیر الینده می گول رنگی،بیر الینده گول تر

مات و مبهوت ائلییر "عمر خیامی"

قامتین،خال و خطون ذکرلرین ائت دیکجه

گونی گونده ن "حاجی"نین یاخشیلاشار الهامی


[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 20:12 ] [ برادر جان ]

گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی؟

گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی

فریاد کشیدم تو کجایی؟ تو کجایی؟

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

هر منزل این راه بیابان هلاک است

هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است

در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

در هر قدمت خار هر شاخه سر دار

در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چمشه ای آنجا ست

گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز؟

گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

[ جمعه هفتم آذر 1393 ] [ 17:54 ] [ برادر جان ]
درباره وبلاگ

من برادر جان 24سال دارم

تو این وبلاگ میخوام از نکات ناب ارزنده خدمت شما دوستان بزرگوار تقدیم کنم